يعني 4 ساعت خاموشي در هر روز، ظاهرش چيز بدي است اما يك مقدار كه بيشتر در موضوع غرق شويم(حالا مواظب باشيد زياد جلو نرويد، همين نزديكيها شنا كنيد!) ملتفت ميشويم اتفاقا رفتن برق و خاموشيهاي گسترده چقدر ميتواند منشأ بركات فراوان باشد.
يعني ما اگر معرفت داشته باشيم بايد بابت قطع برق، دست وزارت نيرو را هم ببوسيم و خدا را از خلقت همچين وزارتخانههايي شاكر باشيم.
حالا از شانس بد شما برق اينجا رفت. فعلا تا دو ساعت ديگر كه برق بيايد... هرچه منتظر مانديم برق نيامد بنابراين فوايد قطع برق را فردا پيگيري ميكنيم.
اجازه بدهيد تا برق نرفته، فوايد قطع برق را به سرعت برق (البته از نوع نرفتنياش) بگويم و رد شوم:
تقويت روحيات هنري: زمان خاموشي ميتوانيم با استفاده از چراغ گازي يا گردسوز و سايهاي كه روي ديوار تشكيل ميشود، از حركات دست و انگشتان براي درست كردن چهره حيوانات روي ديوار بهرهبرداري كرده، مفت و مجاني يك «انيميشن» درست كنيم.
سحرخيزي: ميتوانيم همراه با اصناف كه از ساعت 5/8 به بعد بايد كاسبي را در سر چراغي، بيخيالي طي كنند ما هم به رختخواب رفته، زودتر بخوابيم، از آن طرف زودتر بلند شويم. اصلاً خوب است دولت بخشنامه كند كه از اين به بعد خريد مانتو و كيف و كفش و ميوه و... بايد از ساعت 5 صبح تا 5/7 باشد و متخلفان طبق قانون مورد پيگرد قانوني قرار گيرند.
تذكر قيامت: خاموشي گسترده باعث ميشود كه ما ياد تاريكي شب اول قبر بيفتيم. از آن طرف، نه كه با رفتن برق، كولرها هم از كار ميافتند ما ميتوانيم ياد گرماي روز محشر بيفتيم. جان شما با اين وزارت نيرو جاي ما عمراً موتورخانه جهنم باشد.
نيامدن مهمان سر زده: يكي ديگر از فوايد قطع برق اين است كه چون هنگام رفتن برق، افاف منزل كار نميكند، لذا ما متوجه آمدن مهمان سرزده نميشويم. با اين تورم 70 درصدي نه 20 درصدي يك مهمان كه براي آدم بيايد، دستكم بايد 50 هزار تومان پياده شد كه وزارت نيرو از اين جهت هم باعث خير شده است.
مديريت بحران: قطع برق باعث اختلال كار بسياري از مراكز مهم كشور ميشود كه خود همين باعث ميشود ما با مديريت بحران در مقام عمل آشنا شده و بدون نياز به مانورهايي كه هرازچندگاه برگزار ميكنيم، روزي 2 بار مانور بدهيم تا مديريت بحرانمان خوب شود...
نخواندن دروغ 13: وقتي برق رفته باشد آدم نميتواند روزنامه بخواند به طريق اولي دروغ 13 هم نميتواند مطالعه كند. لذا بهترين راه باخبر شدن از اظهارات دكتر الهام، گوش سپردن به راديو است. البته بد هم نيست بالاخره ما فراموش نكنيم كه به جز كامپيوتر و لبتاپ و ماهواره و تلويزيون و موبايل، وسيلهاي به اسم راديو هم احياناً هست.
... باز هم برق رفت. ما را بگو كه ميخواهيم از فوايد قطع برق بنويسيم و وزارت نيرو را تحويل بگيريم. حالا اگر خودشان نميخواهند تقصير ما چيست؟
همشهری آنلاین
تو محور شرارت، ژیان و عشق سرعت
مسکن رنج و درد، به صورت قرص و گرد
شام و ناهار نداری، جاش می خوریم کیک زرد!
انتخابای تستی، ازدواجای قسطی
دوزار ته گنجه بود، فرستادیم فلسطین!
موفقیت تضمینی، موزیک زیرزمینی
دکتر قلب نمی خوایم، جراح فک و بینی
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
بچه های پاپتی، چلوکباب ساعتی
قاچاق زن به دوبی، آادمای غیرتی
خون با اسانس اچ آی وی، آنفلونزای مرغی
یکی از وبا می میره، یکی جنون گاوی
ذخیره های ارزی، تحرکات مرزی
هیچی دیگه نداریم، اعتبارات قرضی!
اقتصاد تضمینی ، مرخصی تشویقی
سینمای فلسفی، موسیقی تلفیقی
عاشقای قزوینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...های های
پیتزای قورمه سبزی!
دیزی توی کافی شاپ، مدیتیشن به قصد رختخواب
نذری می دن افطاری، زرشک پلو با کچاب!
دنیاهای مجازی، دانشگاه شهربازی
قهرمانای ملی، پرویننو حجازی!
داروهای تقلبی، معتادای تفننی
مد لباس ملی، صنایع تسننی
آموزش از راه دور، فروش سوال کنکور
نزول سود بانکی، یا انتخاب یا که زور
غیرت سیب زمینی، توسعه سبک چینی
دموکراسی دینی...
پیتزای قورمه سبزی!
پل شیخ فضل الله از رو ستارخان رد می شه
محل شاژ موبایل خواهران وبرادران باید بر اساس فتوای جدید باید جدا باشه
گفتم: زن، جون هر كي دوست داري بي خيال شو. اصلا بزار برم واست دو تا هندونه قرمز بگيرم بخوري جيگرت حال بياد.
اما گوشش به اين حرفها بدهكار نبود.
سرم رو بين و دوتا دستام گرفتم و پيش خودم گفتم حيف كه مجبور بودم فقط با تو ازدواج كنم.
زن از تو يه دنده تر وجود نداره.
در حالي كه برگهاي دور كمرش رو مرتب ميكرد و دستاش رو توي هوا تكون ميداد گفت: همين كه هست
ميخواي بخواه ميخواي نخواه، اصلا اگه به حرفم گوش نكني مجبوري امشب رو تنها بخوابي!
گفتم: آخه زن تو كه منو بدبخت ميكني حداقل به بچههامون رحم كن
اونا چه گناهي كردن كه تا آخر عمر بايد تاوان گناه تو رو پس بدن
اينو كه گفتم شروع كرد به جيغ و داد كردن
كه تو اصلا به من اهميت نميدي
تو براي من ارزش قائل نيستي
تو با من مهربون نيستي
و....
گفتم باشه اصلا هر چي تو بگي.
با هزار زحمت از يه درخت سيب بالا رفتم و يه دونه سيب چيدم و دادم بهش
و گفتم بگير حوا جونم اينم سيب
ديگه چي ميگي
اما چشمتون روز بد نبينه...
همينكه اولين گاز رو زديم
خدا با اردنگي مارو انداخت اينجا
تازه از اون بدتر اينكه وقتي به حوا ميگم ببين چه بلايي به سرم آوردي
با كمال پر رويي ميگه: ببين مردهاي مردم چه كارا كه واسه زنشون نميكنند
از ماشين پژو گرفته تا تور آنتاليا واسه زنشون فراهم ميكنند
من در حالي كه دهنم باز مونده بود داشتم به اين فكر ميكردم آخه جز ما دوتا كه زن و شوهري وجود نداشت كه حوا اين حرفهارو ميزد
خوب كه فكر كردم ديدم همه اين حرف ها ريشه ژنتيكي داره و توي دهان همه زن هاي عالم وجود داره
همون آش و همون کاسه
یه کاسست زیر نیم کاسه
جوون تو شهر آس و پاسه
یه کاسست زیر نیم کاسه
خلق دچار احساسه
یه کاسست زیر نیم کاسه
از این به اصطلاح دستگاه
چیزی به ما نمی ماسه
اینم از بخت و اقبال ما
درجا زدنه شانسه
واسه یه سقف ناقابل
مگه گیرت میاد ماسه
این صاحبان بیت المال
سرباز خشت شون آسه
برات هی زیر و رو می کشن
یه کاسست زیر نیم کاسه
شام تمومه کارمندها
نون خشک و تلیت ماسته
با یه کار خرجی در نمی یاد
معلم شبها عکاسه
بهت می خوای که بند نکنند
باید رد شی آسه آسه
هر چی چرند پرند می شنوی
تظاهر کنی که راسته
همون آش و همون کاسه
یه کاسست زیر نیم کاسه
باغبون شهرداری
دیگه ما رو نمی شناسه
پشت پرده لابد یکی با
ابر قدرتها می لاسه
ببین جوونه معتاده
گوشه خیابون افتاده
آخه همین جوون طفلکی
به شخص شما رای داده
زدین به طبل بی عاری
ایام گرفتاری
همش حرص مقام می زنین
همش حرفای تکراری
بیرون گود نشستیم و ما
حقیقتا که با نمکیم
گرفتار یه مشت قسط و
اعضای حزب بادبادکیم
در شهري در آمريكا، آرايشگري زندگي ميكرد كه سالها بچهدار نميشد. او نذر كرد كه اگر بچهدار شود، تا يك ماه سر همه مشتريان را به رايگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول يك شيريني فروش وارد مغازه شد. پس از پايان كار، هنگامي كه قناد خواست پول بدهد، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك جعبه بزرگ شيريني و يك كارت تبريك و تشكر از طرف قناد دم در بود.
روز دوم يك گل فروش به او مراجعه كرد و هنگامي كه خواست حساب كند، آرايشگر ماجرا را به او گفت. فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، يك دسته گل بزرگ و يك كارت تبريك و تشكر از طرف گل فروش دم در بود.
روز سوم يك مهندس ايراني به او مراجعه كرد. در پايان آرايشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع كرد.
حدس بزنيد فرداي آن روز وقتي آرايشگر خواست مغازهاش را باز كند، با چه نظرهاي روبرو شد؟
فكركنيد. شما هم يك ايراني هستيد.
.
.
.
چهل تا ايراني، همه سوار بر آخرين مدل ماشين، دم در سلماني صف كشيده بودند و غر ميزدند كه پس اين مردك چرا مغازهاش را باز نميكند.


